X
تبلیغات
دخترم و نورچشمم ...

قالب پرشین بلاگ


دخترم و نورچشمم ...
چشم انتظارتم و عاشقانه دوستت دارم
لینک دوستان
سلام نازگلم

هرچه به روزهای آخرسال نزدیک میشیم من خسته تر میشم انگاری کارها تمومی نداره و همه جور کاری یکجا میاد سراغم ههههه

امروز تمیزکار اومد و از صبح زود تا عصر یکسر در حال بشور بساب بودیم تا خونه تمیز بشه اما نمیدونم چند روز دوام میاره با دختر شیطونی که من دارم .

روز یکشنبه تبریز لرزید که کلی باعث رعب و وحشت شد . منم مدرسه بودم و دخترنازم کنار عزیزش بود خداروشکر دخترک متوجه نشده بود و نترسیده بود هنوز ترس از زلزله پارس تاثیرش در وجودش هست . خداروشکر صدمه ای به جان و مال کسی وارد نشد .

خدایا شکرت که سلامتیم .

[ سه شنبه بیستم اسفند 1392 ] [ 23:24 ] [ ماماني ]
امروز شنبه اول هفته اس و دارم آماده میشم برم مدرسه و دختر نازم خوابه البته کنار عزیزش.

اون بیماری ویروسی خوب شده اما با پیامدهاش هنوز درگیریم بیشتر من که باید درسا رو به روال عادی غذا خوردن و خوابیدن برگردونم . اما عجب مریضی بدی هستش این ویروسها و این هوای آلوده واقعا طفلک بچه ها رو چقدر اذیت میکنه خدایا خودت بهمون رحم کن . البته خودمون باعث این آلودگیها هستیم اما بیشتر آلودگی هوای تبریز به خاطر این کارخانه های جورواجور و پتروشیمی هست که نزدیک شهر ساختن و برای رفع آلودگی هوا هیچ فکری نکردن .

خلاصه اش خوبیم و سلامت و خداراشکر میکنیم .

 

[ شنبه نوزدهم بهمن 1392 ] [ 7:31 ] [ ماماني ]
سلام نازگلکم

بله بالاخره ماهم از این سرماخوردگی وحشتناک که اینروزها توی همه خونه ها هست بی نصیب نموندیم و شما سه روزه مریضی و دو روزه وحشتناک بیحالی بجز آب و دارو چیزی نمیخوری اونم بزور میخوری .

بدخوابی و ناراحتی خسته ام کرده میترسم بخوابم حالت بد بشه . هروقت حالت بهم میخوره خیلی میترسی سرفه ام میکنی گلودرد گریه اتو درمیاره . دیگه از دیروز حرفم نمیزنی کاری هم داری با نجوا و ایما و اشاره میگی .

فدات بشم نبینم اینقدر بیحال باشی شیطون بلای مامان - این سه روز خونه امون حسابی سوت و کور شده از دل و دماغ افتادیم .

خدایا هیچ بچه ای رو مریض نکن و به هیچ پدر و مادری غم و ناراحتی بچه نده . ( آمین )

خبر دیگه اینکه کلاس نقاشی اتون هفته آینده ازتون امتحان میگیرن و بهتون مدرک پایان دوره میدن هفته بعدش هم از نقاشی هاتون نمایشگاه دایر میشه که برام خیلی جالبه . دست مربی هاتونم درد نکنه خیلی زحمت میکشن.

 

[ پنجشنبه سوم بهمن 1392 ] [ 11:33 ] [ ماماني ]
سلام گلکم

روز جمعه ۱۳ دیماه مراسم چهلم مادربزرگم بود با همه سختی و ناباوری که هنوزم دارم اما گذر روزها اونقدر سریع هست که ۴۰ روز گذشت و جای خالی مادربزرگم با اون صدای شیرینش و دعاهای پرمهرش برای سلامتی و عاقبت بخیرشدنمون هنوز توی گوشمونه .

خدایا روحشو قرین رحمتت کن. ( آمین )

دخترم اینروزها برنامه هامون تقریبا منظمه یعنی اگه وسط هفته تعطیلی و برنامه خاصی پیش نیاد دیگه برای هر ساعت از روزمون برنامه خاصی داریم البته دیگه شماهم حسابی خانم شدی و با حرفهای قشنگت که از ته قلب مهربونت هست دل مامان و بابا رو شاد میکنی و صدالبته شارژمون هم میکنی .

خدایا ازت ممنون که مارو زیر الطاف پرمهرت داری.

دیشب بعد از انجام کارهای قبل خواب و خوندن کتاب وقتی داشتی نوازشم میکردی با لبخند زیبا و نگاه پرمهرت گفتی خدایا ممنون که بهم مادر و پدر دادی . اشک تو چشمام جمع شد بوسه بارانت کردم و بغلت کردم چقدر بزرگ شدی دخترم چقدر مهربونی نازنینم . من و بابا هم دوستت داریم خیلی زیاد و خدارو شکر میکنیم که تورو بهمون داده یعنی لیاقت داشتن تو رو بهمون داده .

خدایا این بچه ها چقدر معصوم و پاکن خدایا خودت همه بچه ها رو حفظ کن .

 

[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ 7:52 ] [ ماماني ]
صبح روز دوشنبه ۸ و ۴۵ پرواز داشتیم به استانبول ۲-۳ روز اونجا بودیم و ۵ شنبه بعدازظهر رفتیم ازمیر پیش خاله مونا و اما اینکه ۴ شنبه صبح داداشی بهم خبرداد مادربزرگ عزیزمون بطور ناگهانی فوت کرده اما نباید به مامان بگیم و سخت ترین لحظات سفرم از اون روز شروع شد . خلاصه تمام سعیمون این بود مامان سرش گرم بشه و از حال مادرش جویا نشه که مجبور بشیم بهش دروغ بگیم.

۵ شنبه ۱۴ آذر بعدازظهر باید از ازمیر میرفتیم استانبول تا جمعه صبح تبریز باشیم . اما توی فرودگاه گفتن به علت بدی هوا پرواز استانبول تبریز کنسل شده ماهم اجبارا جمعه بعدازظهر رفتیم استانبول اما بازم پرواز تاخیر داشت یعنی بجای ساعت ۳ و ۴۰ ساعت ۸ صبح و این درحالیکه هوای تبریز خیلی بد بود ما ۱۲ ساعت توی هواپیما گیرافتادیم بعداز همه تلاشهای خلبان اجبارا برگشتیم استانبول اونجا بهمون هتل دادن که بریم استراحت کنیم و چیزی بخوریم و یکروز بعدش دوشنبه صبح رسیدیم تبریز.

اینم یک شرح مختصر از رفت و برگشتمون . اما جاهایی که رفتیم و دیدیم به شرح تصویری

[ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 ] [ 11:55 ] [ ماماني ]
تم تولد دخترم مینی موس بود صدالبته به انتخاب خودش

درسا و پسر عمه نیما

درسا و عمو میلاد

خاله مونا - رامونا کوچولو - زندایی طناز

[ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 ] [ 11:44 ] [ ماماني ]
سلام

اینجا الان چند روزه یکریز داره برف میباره اونم چه برفی .

دیروز صبح یک کوچولو آفتاب زد ساعت ۱۲ به بعد زدیم بیرون رفتیم پارک ائل گلی و دیدیم به به چه خبره همه از بزرگ و کوچک دارن برف بازی میکنن و آدم برفی میسازن .

ماهم رفتیم قاطی جماعت گلوله برف پرت کردن و آدم برفی درست کردن و سرخوردن روی تپه های برفی و ...

آخرسرهم که اومدیم از عوارضی بیایم بیرون یک جماعت بیست نفری حسابی با گلوله برف ازمون پذیرایی کردن واقعا که خیلی خوش گذشت اما حسابی سردبود و یخ زدیم .

خدایا شکرت - خدایا به اونایی که تو این روزها با مشکلات زیادی دست به گریبانند کمک کن خودت به بی پناه ها پناه بده . ( آمین )

[ شنبه بیست و سوم آذر 1392 ] [ 9:31 ] [ ماماني ]
سلام

خیلی اندوهگینم یعنی نمیتونم با کلمات بیان کنم چقدر ناراحتم

برای ۱۰ روز برنامه سفر داشتیم من و دخترم و مادرم بریم پیش خواهرم براش دارو و یکسری وسایلی که لازم داشت ببریم . دو سه روز قبل سفرمون مادربزرگم کسالت پیدا میکنه بهمون گفتن ریه هاش عفونت داره اما وضعیتش خوبه هیچ داروئی بجز آنتی بیوتیک نمیدیم بهش و ۴ شنبه مرخص خواهد شد ماهم با اطمینان از اینکه حالش خوبه راهی شدیم اما متاسفانه همان ۴ شنبه صبح بطور کاملا ناگهانی فوت میکنه تازه بهمون میگن که سکته کرده بوده و نارسائی قلبی داشته.

خلاصه اینکه گفتن به مادرمون این خبرو ندیم چون امکان برگشتش نبود به ناچار شبها زیر پتو برای عزیز ازدست رفته اشک ریختم و برای آرامش روحش دعاکردم و غصه خوردم و تمام مدت سفر استرس داشتم که چطور این خبرو به مادرم بدیم.

برگشتمون به ایران به علت بدی هوا با تاخیر ۳ روزه مواجه شد اما بالاخره اون روز رسید خبرو به مادر گفتیم و ...

خدایا بهمون صبر بده یک مادر عزیز و مهربون رو از دست دادیم . تنها مادربزرگمون .

 

[ چهارشنبه بیستم آذر 1392 ] [ 16:25 ] [ ماماني ]
سلام

دختر گلم جمعه ساعت ۱۴ و ۵۰ دقیقه ۴ سالگی را پشت سرگذاشت .

براش روز ۵ شنبه شب یک جشن مینی موسی گرفتیم که مهمونهای همیشگیمون دورهم جمع بودن و خداروشکر لب همه خندان بود.

سرفرصت با عکس میام .

 

[ یکشنبه پنجم آبان 1392 ] [ 21:59 ] [ ماماني ]

روز سه شنبه 2 مهرماه 1392 ساعت 7 صبح حرکت کردیم به سوی شهرهای شمالی کشور

حیران و فضای مه آلود آش دوغ حسابی مزه می داد

ساحل خانوادگی نوشهر

پارک جنگلی سی سنگان

پارک ساحلی نوشهر ( پلاژ حسینی )

نمک آبرود ( تله کابین - کوهنوردی و حمام دیوان مازندران )

رامسر ( موزه  کاخ )

روستای ماسوله

مسیر برگشت به تبریز

ساحل آستارا

بالاخره در تاریخ 6 مهرماه ساعت 4 رسیدیم خانه درسا هم سریع لباس پوشید و رفت کلاس زبان منم شروع کردم به جمع و جور کردن و کلی شستنی داشتم که تا فردا شبش مشغولم کرد اما خدارا شکر مسافرت خوبی بود جای همه خالی خوش گذشت .

[ پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392 ] [ 17:49 ] [ ماماني ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من و بابايي 24 شهريور 85 عقد كرديم و بعد از چند سال بالاخره بهم رسيديم خرداد 86 رفتيم تا با هم زندگي مشتركمون زير يك سقف رو شروع كنيم و از پاييز 87 براي اومدن يك عضو جديد به خانواده امون اقدام كرديم آخه تازه خونه دار شديم . و بالاخره 5 اسفند 87 انتظارمون به پايان رسيد و اين وبلاگ رو براي شما تنظيم كردم تا بدوني كه چقدر عاشقانه دوستت داريم و منتظر اومدنت هستيم.