X
تبلیغات
دخترم و نورچشمم ...

قالب پرشین بلاگ


دخترم و نورچشمم ...
چشم انتظارتم و عاشقانه دوستت دارم
لینک دوستان
سلام گلکم

۵شنبه ۱۹ اردیبهشت عروسی دعوت بودیم شماهم حسابی کیف کردی اما گویا اون ۳ ساعت نانای کافیت نبود موقع برگشت جیغ و داد که نریم خونه ماهم لباس عوض کردیم و رفتیم پارک هوا خوب بود اما کمی باد بود و خنک که باید حتما کلاه و کت میپوشیدی که شما طبق معمول لجبازی کردی . جمعه صبح زود هم همراه دوستان عزیزمون رفتیم پیک نیک اونجام هوا ابری شد و اونقدر سرد شد که ناچارا بعدازصرف صبحانه و کمی گشت و گذار در طبیعیت برای ناهار برگشتیم خونه . امااااا از اونجا که توی اون هوای سرد هم شما از پوشیدن کت و کلاه امتناع کردی عصر جمعه راهی دکتر شدیم و داروگرفتیم .

شنبه صبح مراسم اختتامیه برنامه های آموزشی مهدکودکتون بود شماهم نقش توت فرنگی داشتی ( دختر توت فرنگیه من ) اما چون شب تا صبح گوش درد داشتی و نه خودت خوابیدی و نه گذاشتی ما بخوابیم از همه دیرتر ما رفتیم مهدکودک . شعر توت فرنگی : این چیه توت فرنگی     چه میوه ی قشنگی

 خلاصه ظهر اومدم برگشتیم خونه عزیز ناهار خوردیم و استراحت کردیم میخواستم از دکتر وقت بگیرم که برای فرداش وقت داد . همچنان گوش درد داری و ناله میکنی .

یکشنبه نرفتی مهد حالت خوش نبود همش نق و ناله تا عصری رفتیم متخصص گوش و حلق و بینی که کلی شربت و قطره تجویز کردن تا ۱۰ روز مصرف کنی و دوباره بریم ببیندتون گفتن باید یک دوره درمان کامل داشته باشی تا دیگه اینطوری زود به زود مریض نشی .

الهی مامان به فدات دیشب که داروهاتو دادم دلم ریش شد . قطره و پماد برای چشم - قطره برای بینی - قطره برای گوش - و ۴ تا شربت متفاوت .

خدایا همه ی مریضها رو شفا بده خیلی سخته آدم به جگرگوشه اش هی دارو بده خدایا کمکمون کن دخترمون زودی حالش خوب بشه دیگه بدن نازک و ظریفش به دارو نیاز نداشته باشه . (آمین )

[ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 8:5 ] [ ماماني ]
یکم فاصله افتاده تاریخها از دستم در رفته ببخشید.

خلاصه اش اینکه شنبه 31 اردیبهشت رفتیم پارک ساحلی آفتاب واقعا جای خوب و منظم و تمیزی بود و بهمون خوش گذشت .

روز دوشنبه 2 اردیبهشت هم رفتیم پارک کوهسنگی

دخترم میشه بگی اونجا چیکارمیکنی ؟

و بر فراز کوهسنگی

و اما روز سه شنبه 3 اردیبهشت ماه عصر ساعت 17 قطار مشهد به تبریز

دخترک در راه برگشت واقعا خسته شده بود و حوصله اش سررفته و حسابی ماروهم خسته کرد - یعنی از صبح روز بعدش تا عصر که برسیم چندباری گریه اش هم دراومد . درکل سفر بسیار خوبی بود خیلی خوش گذشت کلی هم معنوی بود خداروشکر.

[ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 10:23 ] [ ماماني ]

شهربازی ( پاساژ پروما)

خیلی خوش گذشت و شب به یادماندنی شد کلی هم سوغاتی خریدیم یعنی هرچی تو جیبمون بود خرج کردیم .

ادامه دارد

[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ] [ 9:23 ] [ ماماني ]
بالاخره تونستم چندتایی عکس آپلود کنم هوررراااااا

ساعت 10 صبح روز سه شنبه 27 فروردین ماه داخل قطار تبریز-مشهد

صبح روز 5 شنبه 29 فروردین ماه موزه پارک نادری ( پاستیل ماری هم دستش آخرشم نخوردش فقط باهاش بازی کرد )

عجیب هوا سرد شده بود همونجا شنیدیم تبریز هم برف باریده 

باغ وحش ( وکیل آباد ) 

روز 30 فروردین ماه ( آرامگاه فردوسی )

چالیدره

(ترن کوهستان)

قایق سواری (چالیدره)

نمایی از چالیدره

طرقبه 

مرکز خرید بعثت

شاندیز

نهارستان زیتون

درسا و دوستش که عرب بود و آخرشم نتونستیم بفهمیم اسمش چیه ( نهارستان زیتون )

ورودیه کبوترانه ( مهدکودک امام رضا به قول درسا ) وقتی رفتم دنبالش یک کتاب هم بهش داده بودن که خیلی خوشحالش کرده بود و کلی حرفهای قشنگ یادگرفته بود .

ادامه دارد .....

[ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 7:50 ] [ ماماني ]
سلاممممم دوستان عزیزم

بالاخره دیشب ساعت 8 و نیم رسیدیم تبریز .

جای همه اتون سبز سفر خیلی خوبی بود خیلی خوش گذشت و همه چیز عالی بود .

اونقدر کار روسرم ریخته فرصت ندارم الان عکس بذارم اما در اولین فرصت میام با کلی عکس و شرح سفرنامه که از 27 فروردین تا 4 اردیبهشت بود .

ممنون از همه اتون .


[ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 15:37 ] [ ماماني ]
سلام مریم جان پسرهای گلت خوبن ( آرین و آرتین )

نمیدونم چی شده وبلاگت دیگه تو لیستم نیست نمیتونم پیدات کنم . نگرانتم اگه به اینجا سرزدی از خودت باخبرم کن.

( دوستان عزیز هرکسی از دوست وبلاگیمون مریم مامان دوتا گل پسر آرین و آرتین که در شهر اهواز زندگی میکردن و همسرش پزشک بود خبر داره منو بی خبرنذاره . ممنون )

[ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 ] [ 10:56 ] [ ماماني ]
سلام عزیزکم

اینهمه مراقبت میکنم ازت اینهمه به خوابت و غذات و لباست میرسم باز آخرش سرماخوردییییییییی

اونم چی درست 3-4 روز مونده به سفرمون آخه چرا؟؟؟؟؟ باورت نمیشه چندوقته چطور دلمون بستنی میخواد اما بخاطر اینکه شما سرمانخوری و قبل سفر مریض نباشی نخوردیم اما انگار تو فالمون بود که حتما مریض بشی...

خلاصه دیشب خیلی بی قراری میکردی شامتو خوب خوردی قبل خوابم شیرخوردی اما ساعت حدودای3 دیدم با گریه اومدی که گلوم دردمیکنه منو بگو چه حالی شدم .... خدا رو شکر تب نداشتی برات شربت ایبوپروفن و پدی کلد دادم که بتونی بخوابی الانم از 11 بیداری و حال ندار .

خداکنه تو این سه -4 روز خوب بشی عزیزکم , نازگلکم. اصلا از دست این هوای بد تبریز یک ساعت داغه یک ساعت یخبندان و باد هرچی هم مراقب باشی یک کوچولو سرمامیخوری .

دوستت دارم گلکم . خداجون دخملمو زودی خوب کن تا سفرخوبی داشته باشه .

[ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 ] [ 10:51 ] [ ماماني ]
سلام مارمولکم

بالاخره بعد از 24 روز تعطیلی نوروزی ( درسا از 23 اسفند ماه 91 دیگه مهد نرفت تا 17 فروردین 92 ) روز شنبه صبح از خونه باباجون رفتیم مهد چقدر خوشحال و سرحال بودی و کیفتو دستت گرفتی و از همون دم در خداحافظی کردی و مستقیم رفتی کلاست . خوشحالم که سرحالی و خوشحال ( خدایا شکرت ).

بعد همراه عزیز یکم رفتم پیاده روی و خرید برای خانه تا ساعت 11 و نیم آمدم دنبالت و برگشتیم خونه خودمون ناهار خوردی اما شدید خوابت میومد دیگه ساعت یک و نیم خوابیدی و من ساعت سه و نیم با زندایی طناز قرار گذاشتم بریم دکتر و سونوگرافی تا نی نی توراهیشونو ببینیم و از سلامتش مطمئن بشیم .

واقعا همه جا شلوغه و من از این صفها و نوبتهای طولانی متحیر یعنی هرجا رفتیم تا دم در همه خانمهای باردار وایساده بودن تو نوبت این شد که تا ساعت 10 شب بیرون بودم و کلی معذرت خواهی از همسرمحترم و درسا خانم که حسابی دلتنگم شده بود .

اما بگم از نی نی که حسابی راحت لم داده بود و جاش معلوم بود که خوبه و بهش خوش میگذره ( نی نی جونی حسابی بزرگ شو و به موقع دنیا بیا همه امون چشم انتظارتیم ) اما فعلا زودبود برای اینکه بفهمیم نی نی امون دخمله یا پسر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یکشنبه ام خونه پسرخاله ام امیرآقای نازنین دعوت بودیم یک دورهمی زنانه البته سه تا خواهر ( خاله ها و مامانم ) همراه دختر ها و عروسها جمع شده بودن که خیلی خوش گذشت جای همه اتون خالی . درسا هم حسابییییییی مجلس گرمی کرد که این اولین بارنبود . دخترم آتیش پاره است هزار ماشاله ( عجب ما خودشیفته ایم) 

درپناه یزدان پاک شاد و سلامت باشی دخترم.

[ دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 ] [ 7:44 ] [ ماماني ]
سلام 

امیدوارم سال 92 را به خوبی و خوشی و سلامتی آغاز کرده باشین و روزها و لحظاتتون شیرین باشه .

آخه این بچه هواس نذاشته که از سفره هفت سینمون عکس گرفتم الان که خواستم آپلود کنم دیدم ای دل غافل تنگ ماهی رو که جای خنک گذاشته بودم که از گرمای خونه تلف نشن یادم رفته بوده بذارم سر سفره یعنی دقایق نزدیک تحویل سال آوردم گذاشتم که توی عکسهای بعداز سال تحویل هم ماهی ها مشخص نیستن هییییی . از دست درسا چی بگم مه درست لحظه سال تحویل سیب هفت سینمون رو برداشت یک گاز زد گذاشت سرجاش بس که من و بابایی رو عصبانی کرده بود و از شب قبلش همش میگفتیم درسا دست نزن درسا نکن درسا بشین و .... نتیجه این شد که لحظه سال تحویل بابایی درسا رو دعواکردن و دخترم یک کمی هم گریه کرد ( از اون گریه های الکی ) . خدا سالمون رو بخیر بگذرونه با این وروجکه شیطونک .

اینم عکس سفره هفت سین بدون ماهی ههههههه

اینم دخترک شیطون بلای ما سر سفره هفت سین مجبور بودم برای حفاظت از سفره مراقبش باشم ( دستم توی عکس معلومه توی چه حالتی عکس گرفتیم از این وروجک و هفت سین ههههههه )


[ یکشنبه یازدهم فروردین 1392 ] [ 11:42 ] [ ماماني ]
یک سری عکس از یک روز برفی در اسفندماه 91 که همراه بابایی رفتیم پارک ائل گلی برف بازی که خیلی خیلی بهمون خوش گذشت .


[ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ] [ 21:45 ] [ ماماني ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من و بابايي 24 شهريور 85 عقد كرديم و بعد از چند سال بالاخره بهم رسيديم خرداد 86 رفتيم تا با هم زندگي مشتركمون زير يك سقف رو شروع كنيم و از پاييز 87 براي اومدن يك عضو جديد به خانواده امون اقدام كرديم آخه تازه خونه دار شديم . و بالاخره 5 اسفند 87 انتظارمون به پايان رسيد و اين وبلاگ رو براي شما تنظيم كردم تا بدوني كه چقدر عاشقانه دوستت داريم و منتظر اومدنت هستيم.